مادر

حضرت زهرا(س)-شهادت


مادر صدای دل شكنت آتشم زده

اندوه و غصه و محنت آتشم زده

تنها نرو ز پیش پدر، رحم كن، بمان

این گریه های هم سخنت... آتشم زده

مادر شنیده ام كه به مسجد چه كرده ای

لحن كلام بت شكنت آتشم زده

من زینبم، صبورترین دخترم ولی

خون به روی پیرهنت آتشم زده

هربار آمدم به ملاقات محضرت

گل زخم های روی تنت آتشم زده

ماندم كه بر كدام غمت ناله سردهم

حال پدر، فدك، بدنت آتشم زده

وقتی پدر برای تو تابوت ساخته

یعنی خزان شده چمنت آتشم زده

حالا من و دوتا كفن و غصه ها ولی

داغ حسین بی كفنت آتشم زده

گر چه در این جهان شده ام عاشق حسین

اما غریبی حسنت آتشم زده


بانو سه ماه منتظر این دقیقه ام

مشغول کار خانه شدی! خوش سلیقه ام !؟

زهرا مرا چه قدر بدهکار می کنی!؟

داری برای دل خوشی ام کار می کنی؟

دراین سه ماه، آب شدم ، امتحان شدم

با هر صدای سرفه ی تو نصفه جان شدم

با دیدنت، نگاه مرا سیل غم گرفت

با اولین تبسم تو، گریه ام گرفت

این بوی نان داغ به من جانِ تازه داد

حتی به پلک های حسن، جان تازه داد

زحمت نکش! هنوز سرت درد می کند

باید کمک کنم، کمرت درد می کند

آیینه ی پراز ترکم، احتیاط کن!

فکری به حال و روز بدِ کائنات کن

تا کهنه زخم بازوی تان تیر می کشد

دستاس خانه، آه نفس گیر می کشد

ازدست تو، به آه شکایت بیاورم

نگذاشتی طبیب برایت بیاورم

با اینکه اهلِ صحبت بی پرده نیستم

راضی به رنج دستِ ورم کرده نیستم

جارونکش! که فاطمه جان درد می کشم

دارم شبیه پهلوی تان درد می کشم

جارو نکش! که عطربهشت ست می بری

رویِ مرا زمین نزن این روز آخری

باغ بدون غنچه و گل دلنواز نیست

ویرانه را به خانه تکانی نیاز نیست

گیرم که گرد گیری امروز هم گذشت...

فصل بهار آمد و این سوز هم گذشت...

آشفته خانه ی جگرم را چه می کنی !؟

خاکی که ریخته به سرم را چه می کنی!؟

زهرا به جای نان، غم ما را درست کن

حلوای ختم شیرخدا را درست کن

مبهوت و مات ماندم از این مِهر مادری!

دست شکسته جانب دستاس می بری!؟

جانِ علی بگو که تو با این همه تبت !

شانه زدی چگونه به گیسوی زینبت!؟

شُستی تن حسین و حسن با کدام دست !؟

آماده کرده ای تو کفن با کدام دست !؟

حرف از کفن شد و جگرت سوخت فاطمه

ازتشنگی لبِ پسرت سوخت فاطمه

حرف از کفن شد و کفنت ناله زد حسین

خونابه های پیرهنت ناله زد حسین

ساقی کوثر خجل

ایزدست و سینه و بازوی تو حیدر خجل

همغلاف تیغ ، هم مسمار در ، هم در خجل

باغروب آفتاب طلعت نورانیت

گشتهام سر تا قدم از روی پیغمبر خجل

همصدف بشکست ، هم دردانه ات از دست رفت

سوختمبهر صدف ، گردیدم از گوهر خجل

همسمرمرا پیش چشم دخترم زینب زدند

مردماز بس گشتم از آن نازنین دختر خجل

گاهگاهی مرد خجلت میکشد از همسرش

مثلمن ، هرگز نگردد مردی از همسر خجل

همسرمبا چادر خاکی به خانه بازگشت

ازحسن گردیده ام تا دامن محشر خجل

خواستزینب را بغل گیرد ولی ممکن نشد

مادراز دختر خجل شد ، دختر از مادر خجل

باغرا آتش زدند و مثل من هرگز نشد

باغباناز غنچه و از لاله ی پرپر خجل

بانگیا فضه خزینی تا به گوش خود شنید

ازکنیز خویش هم ، شد فاتح خبیر خجل

نظم"میثم" شعله زد بر جان اولاد علی

تالب کوثر بود از ساقی کوثر خج

غلامرضا سازگار

شهادت فاطمه س

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند
بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند

از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مهمان به میزبانی من گریه می‌کند

از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به ناتوانی من گریه می‌کند

گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند
شبنم به باغبانی من گریه می‌کند

در هر قدم نشینم و خیزم میان راه
پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند

گردون، که خود کمان شده با چشم ابرها
بر قامت کمانی من گریه می‌کند

این آبشار نیست که ریزد که چشم کوه
بر چهره‌ خزانی من گریه می‌کند

فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام
بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند

غریب

آهسته می شوید یگانه همسرش را

با آب زمزم آیه های کوثرش را


آهسته می شوید غریب شهر یثرب

پشت و پناه و تکیه گاه و یاورش را


تنها کنار نیمه های پیکر خود

می شوید امشب نیمه های دیگرش را


آهسته می شوید مبادا خون بیاید

آن یادگاریهای دیوار و درش را


پی می برد آن دستهای مهربانش

بی گوشواره بودن نیلوفرش را


می گرید اما باز مخفی می نماید

با آستینی بغضهای حنجرش را


در خانه ی او پهلوی زهرا ورم کرد

حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را


با گریه های دخترانه زینب آمد

بوسد کبودی های روی مادرش را


بر شانه های آفتابی اش گرفته

مهتاب هجده ساله ییغمبرش را


دور از نگاه آسمانها دفن می کرد

در سرزمین های سئوالی همسرش را